تبلیغات
 

زمستان را دوست دارم

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:سه شنبه هشتم فروردینماه سال 1391-ساعت 11 و 41 دقیقه و 20 ثانیه

زمستان را دوست دارم

به خاطر غریب و بی صدا آمدنش

به خاطر رنگ سفید و یک دست بودنش

به خاطر باریدن برف و باران های عاشقانه اش

به خاطر رفتن و سفید شدن زیر برف

خیس شدن زیر باران

به خاطر بوی مست کننده ی خاک باران خورده ی کوچه ها

به خاطر غروب و شب های نارنجی و دلگیرش

به خاطر شب های سرد و زمستانی اش

به خاطر دلتنگی های زمستانی ام

به خاطر پیاده روی های شبانه ام

به خاطر اشک های بی صدایم زیر بارش معصومانه ی برف

به خاطر اولین نفس هایم

به خاطر اولین گریه هایم

به خاطر اولین خنده هایم

به خاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

به خاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

زمستان را دوست دارم به خاطر خود زمستان

و من عاشقانه زمستان را دوست دارم

 روزی که برای امدنت لحظه شماری کردم زمستان را دوست دارم

آیا تو هم مثل من زمستان را عاشقانه دوست داری؟




خط خواهم زد...

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:پنجشنبه بیست و هفتم بهمنماه سال 1390-ساعت 10 و 20 دقیقه و 30 ثانیه

رو به رویم بنشین و بگو نیستم

با کدامین حال شعرم را بخوانم

وقتی که دیگر حرارت نفس هایت را احساس نمی کنم

راه می افتم پیاده ....

پیاده خواهم رفت از این زندان تنهایی

خواهم رفت به کجا ؟ نمی دانم ....

دست هایم در جیب پاتو چرمی ام محبوس شده اند

هوا سرد است و روبرویم یک جاده بی انتها

جاده ای که بی کسی هایم را به رخ می کشد

شاید امروز بغض چندین ساله ام بشکند

و تنها راه می افتم بی انکه بدانم مقصدم کجاست

نا کجا آباد است،اینجا که من ایستاده ام

غم عجیبی در دل دارم چشمانم خیس وتنم لرزان

خط می زنم بر روی تمام خاطرات پینه بسته ام

خط خواهم زد...




تنهایی

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:شنبه بیست و دوم بهمنماه سال 1390-ساعت 13 و 39 دقیقه و 24 ثانیه

ساعت بیاور ....

دوازده روی دوازده / عقربه ای به دامن عقربه ی دیگر/ بیفتد

تیک و تاک ِ بوسه هایشان / به تنهایی ام رسوخ کند

از من که بر نمی آید ...

بگذار آنها در هم بلولند

این همه ثانیه ، که در سرم فرو میروند / عشق می خواهند

در تختخوابم دراز کشیده ام و روحم دارد روی خورده شیشه ها راه میرود...

این یاس ِ عاشقانه را مدیون نه گفتن هایش هستم ..

تا میتوانی / تاریکی به رویم بیاور ..............

که خواب ... از دنیای این حوالی دیدنی تر است...

این روز ها ... تنهایی ... تنهایم نمیگذارد




باز هم حسرت ....

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:جمعه هفتم بهمنماه سال 1390-ساعت 14 و 43 دقیقه و 35 ثانیه

کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....

باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و با تو به اوج خوشبختی بروم....
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
دلم بدجور هوای تو را کرده است عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو است ای
بهترینم....
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل  
خنجر در قلبهایمان مینشیند .... 
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
میکردی...
باورم نمیشود ، سخت است باور کردنش ، با نبودنت در کنارم گویا
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است....

کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من  

بیایی...

و ای کاش تو در کنارم بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم 
برایت  تنگ است ... باورم نمیشود که رفته ای....

دوستت دارم .......همین!(شقایق)

دوستان شاید دیگه هیچ وقت این وبلاگ اپ دیت نشه شایدم بشه ، من میرم مسافرت

از همتون ممنونم که تو این مدت تحملم کردین

اکبر شهامتی




شک نکن

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:سه شنبه سیزدهم دیماه سال 1390-ساعت 19 و 52 دقیقه و 28 ثانیه

شک نکن

به امتداد ِ تنهاییم حتی در در جهانی دیگر

موازی با چند آغوشی های تو / حتی در همین روزها

مظلومیت ِ سیاه در ازدحام 11 رنگ دیگر در بوم نقاشی ...

فلاشی که بی کسی ِ شاعر را درست نشانه نمی رود

و عکاس ... خوب از اوج این تنهایی خبر دارد

وقتی که با بریدن نگاتیو ها و کنار هم چیدن

تنها میتوان من و تو را / در یک قاب ِ بی خطر به رخ کشید

ولی تمام شد لحظه های پیاده رفتن در خیابان های پرهیاهو و سکوت

لحظه های گذاشتن دست هایم در جیب های خالی از دست

با سایه ام خواهم رفت در امتداد سایه های غریب

تا سکوتی گلویم را در بر گیرد و بغضم را

شاید آغاز روزهای خوب امروز باشد ... شاید




داری میروی .... پس برو

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:یکشنبه سیزدهم آذرماه سال 1390-ساعت 20 و 00 دقیقه و 20 ثانیه

داری از دست های کسی میروی

که هر بار صحبت از رفتنت شد / زبانش را گاز گرفت

و زیر لب / تمام اعتقاداتش را / تف کرد

که از پس / در هم نگه داشتنمان بر نمی آیند

اگر کافر شدن فایده داشت / آنقدر به آغوشت / شِرک می ورزیدم

که آسمان به زمین بیاید و هیچ هواپیمایی / بدون اجازه ی من

روی حرف های تو / بلند نشود ...

تو به درد ِ / رفتن نمی خوری

من با انتظار / زیر یک سقف نمی خوابم

و گریه / راه ِ جالبی برای پشیمان کردنت نیست

من بی دست و پا تر از آنم / که در فرودگاه برایت دست تکان دهم

و میدانم هیچ کمربندی آنقدر / تو را نمی فهمد

که از سقوط ِ اشکهایت /ممانعت کند

من به تمام مهماندار ها / سپرده ام / هوای ِ بارانیت را داشته باشند

مرا به ترافیک ِ خیابان ها بسپر / به سیگار های انفردی

به پرسه های موازی در کافه ی آرامیس

به ضبط صوت کهنه ای که بی تو / از هیچ عاشقانه ای حساب نمی برد

آنجا که رسیدی / کافه ای پیدا کن

و دو قهوه سفارش بده ...

و جای خالیم را آنقدر به حرف بگیر / که فنجان ها عاشق هم شوند

من هم به اولین جایی به دستی که برسم

تمام دار و ندارم را میدهم تا بدانی

.

.

.

خط زدن بر من پایان من نیست،آغاز بی لیاقتی توست!




نامه و تمبر

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:پنجشنبه دوازدهم آبانماه سال 1390-ساعت 20 و 39 دقیقه و 54 ثانیه


برایت نامه مینوسم / تمبر میزنم و در جیب میگذارم 


هیچ صندوق پستی / وفادار تر از بی کسی های خودم نیست 


وقتی سال تا سال / جایت به لطف ِ قاب های بی عکس / خالی نمی شود 


هنوز یک لبخندم را بسته بندی کرده ام / برای روزی که تو را / اتفاقی میبینم 


آنقدر تمیز بخندم / که به خوشبختیم حسادت کنی 


و من در جیبم / دست های خالیم را فریب دهم امن ترین جای دنیا را انتخاب کرده اند 


بی کسی / یعنی باور ِ اینکه تنهایی ، چشم هایت را بد عادت کرده 


یعنی مبل های تکنفره را به رقص های دسته جمعی ترجیح می دهی 


و تا میتوانی / به فلاش های دوربین ، موهای سیاهت را / سفید تحویل می دهی 


بی آنکه از کسی در طول تاریخ بپرسی : 


ببخشید ؟ ساعت ِ شما هم همینقدر کند حرکت میکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




آلیس و من ... هه هه ه ه ه

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:پنجشنبه دوازدهم آبانماه سال 1390-ساعت 20 و 31 دقیقه و 58 ثانیه


(برای آلیس در ترمینال سرزمین عجایب( خودش می دونه کیه ش و ر )  با بلیتی به مقصد کافه های یکنفره )


چه فرقی میکند کجای قصه ی تو ایستاده ام ....

من یکی بود ِ همیشه ام .... و تو یکی نبود ِ بی کسی هایم 

مادر بزرگ هم با بهترین کاموای دنیا 

این قصه را هرجور ببافد 

آخرش از تو سر در نمی آورد ...

آخرش کلاغ ها راست میگویند که تو نیستی 

پایان ِ این قصه هر چقدر بالا / پایین بروی ، راست یا دروغ از تو خبری نیست 

....

نیستی 

تا چک نویس شعر هایم بی مادر باشند ... 

چه فرقی میکند برای تو 

که در حال شعر گفتن باشم 

یا ...

..

.

شعر هایی که بی تو 

بی تربیت بار می آیند .... 

اصلا بگذار به تو بر بخورد / من دیوانه هر گونه تماس با تو ام 

بگذار بین من و تو ...........

کوه کوه ، حرف نگفته باشد ....

و دست هیچ دَکَل مخابراتی به این کوه ها نرسد 

اصلا

بگذار بکر بماند 

لباس های پلو خوریم / صندلی شاگرد ماشینم / تخت ِ نیم خوابِ دو نفره ام 

من همیشه به نیمۀ پر لیوان نگاه کرده ام 

شاید ... 

روزی توانستم 

عینک مادر بزرگ را خوش/بین کنم 

و قرص هایش را جابه جا 

تا انتهای این قصه عوض شود ... 

تو سر برسی ...

تا کلاغ بیچاره به خانه اش برسد 

تا با میل بافتنی ها شمشیر بازی کنیم 

بی آنکه دستمان / از دست هم قطع شود ....

در هم کم شویم از شناسنامه مان...

... تا ریاضی / کسر بیاورد از احتمال تصادفی بوسه هایی که

نه / گسسته میشوند ، نه از جبر سر در میاورند 

آنقدر از صورت ِ همدیگر / خط بزنیم 

اشک هایمان را 

که صورت این رابطه / ساده شود 

تک رقمی 

5 ساله شویم در طبیعت بکر ... 

بر روی کوهی که دست هیچ دَکَلی به آن نرسیده است ...

تا چادر بزنیم / قد هم آغوشی هایمان 

درست توی همین شعر 

و پاستیل خیرات کنیم 

درست توی دست های همین شعر 

.

.
.


بگذار نگاهی زیر نیم نگاه تمام منتقدین ادبی باشد ....

من در این شعر ، تنها تو را 

حوا / حساب میکنم .




بیا ...

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 12 و 59 دقیقه و 11 ثانیه


چه می شود اگر حوالی ساعتی که مسافر خور نیست

یک نفر بیاید / که هیچوقت نبود

و از آسمان آنقدر سیر باشد / که پرواز به رخ لاک پشت ها نکشد

من نگاهش کنم و پیش خودم بگویم راه گم کرده است ...

و او به نشانه ی احترام به حماقتم / پول قهوه ای را که خورده ام حساب کند

با هم تمام نا کجاها را قدم بزنیم و من از ترس های کودکی ام با او بگویم

و او مدال افتخار های روی سینه اش را / پنهان کند

تا وقتی زیر یک سقف می خوابیم / خیال جفتمان

ار تقسیم ِ عادلانه ی بی کسی / تا مبل های مشترک

راحت باشد ..................../




بس است دلتنگی ...

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 12 و 58 دقیقه و 06 ثانیه


حال انفجار دارم

دستم به تانک که نمی رسد / خودم را به تخت میبندم

دیگر حتی مو های خیس تو نمی تواند جای این دینامیت را بگیرد

به دیوانه ای مثل من / بدون زیرکی ِ پدر / ناشناسنامه هم نمید هند

به تمسخر من بنشین

به انقضا خوردنم در تاریخ تولدم

به غلط زدنم روی خط وسط قرص هایم... هه ....

یک روانی ، جای قرص ها را از خانه ی پدری هم بهتر میشناسد

با لرزش 8 ریشتری دستهایش

که دل ِ تمام لیوان ها را / از شکستن میترساند

از تو که / بگذریم ، آدم ها را

با شانه هایم تنها میگذارم

تا سنگینی پلک هایشان را /بیندازند رویش

و هیچ جر ثقیلی آنقدر وجدان نداشته باشد که مرا

از این بغض سبک کند

زندگی به سبک یک آهو

که در تناقض دوربین ها و شیر ها

مانده است برای کدامشان / دست تکان دهد

پا میزنم / نه دست و پا

فقط پا میزنم و میچرخم

بایسیکلران .... بی ترمز ... با باران

.

.

.

آغوشت بماند برای زندگی ِ پس از مرگ

رختخوابم بماند برای توله سگی که بعد از من می آوری

ادبیات متعهد هم برای منتقدینی که

نه سد میفهمند ... نه لبریزی ... نه پترس ....

سیگارت را که کشیدی

سمت من پرتش کن

گفتم که

حاااااال انفجار دارم

این شعر هم از پس آرام / کردن ِ من بر نیامد




دلم تنگه ...

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 12 و 57 دقیقه و 08 ثانیه


گاه دلت گرفته است

شعر میزنی ... شعور میکشی ... که درک نمی شوی

اصلا هر جای ادبیات را با اجتماع پیوند میدهی

آخرش مسیرت به خودت نمی خورد

آغوش باز میکنی ... به حرمت یک غریبه

خودش را جا می دهد در تمام بر سر و سامانیت ...

شبیه پرنده ای که از یک مسیر طولانی زیر ِ باران به دستهای فروغ رسیده است

دلت نمی آید بیدارش کنی ... از خوابی که در تو رفته است و تو حسرتش را می خوری

دنیا را نگاه میکنی .... میلاد بی خیال تمام بی خوابی هایش

هنوز سر ِ حرف های شهر دار ایستاده است ...

خورشید رویش از پنجره کم نمی شود

و تو با نــــــــــــــــــــــور غریبی می کنی

ساعت به شماطه های بیدار شدن نزدیک است

اما برای تو هنوز شب است ... هنوز می خواهی تاریک باشد ... تا دفتر شعرت را با

زیر سیگاری اشتباه بگیری

رنگ عوض کنی ... با رنگ قرص هایت

شبیه لباس فاحشه های جنوب ِ پاریس ...

که از ایفل تنها خاطراتی را تعریف میکنند که هرگز نداشته اند

از شانزالیزه ، قهوه های نخورده را به رویت می آورند

یاد خودت می افتی ... که از آدم برفی ها عکس می گرفتی

بی آنکه شمارش معکوس بدهی

از بس که بی اجازه ی تو میخندند




آن سوی پنجره

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 12 و 56 دقیقه و 08 ثانیه


همیشه ایمان دارم چیزی پشت پنجره هست .

آنقدر سرد که من پوستم را از آن بدزدم ....و پشت یک پلیور پناه ببرم....

بوی در خود ریختگی میدهم...آغوشم را نمیکشی .... دستانت را قرض نمیدهی ...

یاد میله بافتنی های مادربزرگ که میدانست چه آشی دارد برای من میبافد ...

یک فلاکس چای و یک عالم شعر نانوشته ....

که بهشان قول داده ام تو آخر هفته برای کامل کردنشان می آیی...

و من تا آن موقع هر روز مریض میشوم ....

پشت هر چراغ راهنمایی که تا تو را میدید از خجالت سرخ میشد

و تا من را میدید مسیرت را به رویم نمی آورد.......

و من گم میشدم لای خطوط عابر یک مدرسه کودکانه ....

تو سریندیپیتی را بغل میکردی... و من پشت سر لوک خوش شانس آب میریختم....

همین بود تمام خاطرات من از جمعه های کودکی

کودکی که ایستاده یک گوشه

و چشم به تاراج اسباب بازی هایش زیر پاهای " قد کشیدن" دارد...

و از درد

دست آخرین عروسک به جا مانده در آغوشش را ... گاز میگیرد




چای ، شومینه ، باران

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 12 و 54 دقیقه و 57 ثانیه


بگو دوستم داری / تا جانم رو فدایت کنم ولی نه به ایست در این سردی پاییز تازه یاد گرفته ایم که بدون هم سپری کنیم چه چیزی را ؟ لحظه های خوردن یک لیوان چای کنار شومینه را لحظه های قدم زدن زیر باران را پس بی بهانه برو من دلم را دادم تو زمانت را چیزی بهم بدهکار نیستیم



بدهکاریم

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 12 و 53 دقیقه و 13 ثانیه


بگو دوستم داری / تا جانم رو فدایت کنم
ولی نه به ایست در این سردی پاییز
تازه یاد گرفته ایم که بدون هم سپری کنیم
چه چیزی را ؟
لحظه های خوردن یک لیوان چای کنار شومینه را
لحظه های قدم زدن زیر باران را
پس بی بهانه برو
من دلم را دادم تو زمانت را
چیزی بهم بدهکار نیستیم




رابطه

نویسنده :اکبر شهامتی
تاریخ:شنبه هفتم آبانماه سال 1390-ساعت 12 و 52 دقیقه و 43 ثانیه


دست / خورده ی یک رابطه ام

شبیه پرنده ای / که دیگری در لانه اش تخم گذاشته

بزرگش خواهم کرد/ بی آنکه به روی کسی بیاورم

جای من /به خالی بودنش برای هیچ کس نمی ارزد






  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo