زمستان را دوست دارم
آیا تو هم مثل من زمستان را عاشقانه دوست داری؟
تبلیغات آیا تو هم مثل من زمستان را عاشقانه دوست داری؟
رو به
رویم بنشین و بگو نیستم
با کدامین
حال شعرم را بخوانم
وقتی که
دیگر حرارت نفس هایت را احساس نمی کنم
راه می
افتم پیاده ....
پیاده
خواهم رفت از این زندان تنهایی
خواهم رفت
به کجا ؟ نمی دانم ....
دست هایم
در جیب پاتو چرمی ام محبوس شده اند
هوا سرد
است و روبرویم یک جاده بی انتها
جاده ای
که بی کسی هایم را به رخ می کشد
شاید
امروز بغض چندین ساله ام بشکند
و تنها
راه می افتم بی انکه بدانم مقصدم کجاست
نا کجا
آباد است،اینجا که من ایستاده ام
غم عجیبی
در دل دارم چشمانم خیس وتنم لرزان
خط می زنم
بر روی تمام خاطرات پینه بسته ام
خط خواهم
زد...
ساعت بیاور .... دوازده روی دوازده / عقربه ای به دامن عقربه ی دیگر/ بیفتد تیک و تاک ِ بوسه هایشان / به تنهایی ام رسوخ کند از من که بر نمی آید ... بگذار آنها در هم بلولند این همه ثانیه ، که در سرم فرو میروند / عشق می خواهند در تختخوابم دراز کشیده ام و روحم دارد روی خورده شیشه ها راه میرود... این یاس ِ عاشقانه را مدیون نه گفتن هایش هستم .. تا میتوانی / تاریکی به رویم بیاور .............. که خواب ... از دنیای این حوالی دیدنی تر است... این روز ها ... تنهایی ... تنهایم نمیگذارد
کاش در کنارم بودی ، کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم....
باورم نمیشود که از من اینهمه دور
هستی و فاصله بین من و تو بیداد میکند....
کاش می توانستم دستانت را بگیرم و
با تو به اوج خوشبختی بروم....
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه
مهربانت بزنم.... ای کاش ، کاش ، کاش...
دلم بدجور هوای تو را کرده است
عزیزم... دلم بدجور در حسرت دیدار تو است ای
بهترینم....
باورم نمیشود ، این همه فاصله در
بین من و تو غوغا میکند
و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان
طوفان به پا میکند ، امواج تنهایی مثل
خنجر در قلبهایمان مینشیند ....
و ای کاش در کنارم بودی ... کاش بودی
و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی
میکردی...
باورم نمیشود ، سخت است باور کردنش
، با نبودنت در کنارم گویا
در این دنیا تنهای تنهایم .... بی
کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته ، در جاده ای
که به آن سوی غروب خورشید ختم شده
است....
کاش که تو در کنارم بودی....آنگاه
دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم....
سخت است ولی باید نشست در گوشه ای
و گریست و انتظار کشید تا تو به سوی من
بیایی...
و ای کاش تو در کنارم
بودی ، باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای ، دلم
برایت تنگ است ... باورم نمیشود که رفته
ای....
دوستت دارم .......همین!(شقایق)
دوستان شاید دیگه هیچ وقت این وبلاگ اپ دیت نشه شایدم بشه ، من میرم مسافرت
از همتون ممنونم که تو این مدت تحملم کردین
اکبر شهامتی
شک نکن
به امتداد
ِ تنهاییم حتی در در جهانی دیگر
موازی با
چند آغوشی های تو / حتی در همین روزها
مظلومیت ِ
سیاه در ازدحام 11 رنگ دیگر در بوم نقاشی ...
فلاشی که
بی کسی ِ شاعر را درست نشانه نمی رود
و عکاس
... خوب از اوج این تنهایی خبر دارد
وقتی که
با بریدن نگاتیو ها و کنار هم چیدن
تنها میتوان
من و تو را / در یک قاب ِ بی خطر به رخ کشید
ولی تمام
شد لحظه های پیاده رفتن در خیابان های پرهیاهو و سکوت
لحظه های گذاشتن
دست هایم در جیب های خالی از دست
با سایه
ام خواهم رفت در امتداد سایه های غریب
تا سکوتی
گلویم را در بر گیرد و بغضم را
شاید آغاز
روزهای خوب امروز باشد ... شاید
داری از دست های کسی میروی
که هر بار صحبت از رفتنت شد / زبانش را گاز گرفت
و زیر لب / تمام اعتقاداتش را / تف کرد
که از پس / در هم نگه داشتنمان بر نمی آیند
اگر کافر شدن فایده داشت / آنقدر به آغوشت / شِرک می ورزیدم
که آسمان به زمین بیاید و هیچ هواپیمایی / بدون اجازه ی من
روی حرف های تو / بلند نشود ...
تو به درد ِ / رفتن نمی خوری
من با انتظار / زیر یک سقف نمی خوابم
و گریه / راه ِ جالبی برای پشیمان کردنت نیست
من بی دست و پا تر از آنم / که در فرودگاه برایت دست تکان دهم
و میدانم هیچ کمربندی آنقدر / تو را نمی فهمد
که از سقوط ِ اشکهایت /ممانعت کند
من به تمام مهماندار ها / سپرده ام / هوای ِ بارانیت را داشته باشند
مرا به ترافیک ِ خیابان ها بسپر / به سیگار های انفردی
به پرسه های موازی در کافه ی آرامیس
به ضبط صوت کهنه ای که بی تو / از هیچ عاشقانه ای حساب نمی برد
آنجا که رسیدی / کافه ای پیدا کن
و دو قهوه سفارش بده ...
و جای خالیم را آنقدر به حرف بگیر / که فنجان ها عاشق هم شوند
من هم به اولین جایی به دستی که برسم
تمام دار و ندارم را میدهم تا بدانی
.
.
.
خط زدن بر من پایان من نیست،آغاز بی لیاقتی توست!